تبليغاتX
ستاره من
من شدم عروسک جمعه پانزدهم خرداد 1388 15:28
من یه شب خواب دیدم شده ام عروسک.

وقتی برای مادر و پدر تعریف کردم حسابی به این خواب من خندیدند.

من یه عروسک مثل خودم درست کردم و وقتی به خانواده ام نشان دادم گفتند تو شدی عروسک !.

من گفتم چرا ما آدم ها هم یک عروسک نبودیم؟

مادرم گفت: تو دوست داری که همین جور به دستور یه نفر گوش بدی و یه نفری باشی که خدا بیشتر از یک انسان دوستت ندارد  ولی درست که تو را دوست دارد ولی اگر عروسک باشی خدا بیشتر از یک انسان دوستت ندارد.

بچه ها من فکر کردم که عروسک بودن خوب نیست. من دیگه هیچ وقت دلم نمی خواد یه عروسک باشم.

نوشته شده توسط پرنیا قنبرزاده  | لینک ثابت |

صدا صدای دریا جمعه پانزدهم خرداد 1388 15:13
صدا اومد    صدا اومد                         صدای قشنگی اومد

گفتم مامان                 گفتم  بابا

گفتم خواهر      گفتم داداش

صدای چی بود؟   صدای دریا...

از این طرف می پیچه       از اون طرف می پیچه

مادر گفت:   آخر یاد گرفتی عزیزم

بله مادر      آفرین صد آفرین هزار و سیصد آفرین  

   دختر خوب و نازنین فرشته روی زمین

 

منم منم                  بله توئی ....

نوشته شده توسط پرنیا قنبرزاده  | لینک ثابت |

مدرسه ندارم سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 23:38

یک روز دیگر جمعه  بود . باز هم صبح سحر بیدار شدی ؟ بله عزیزم ستاره کوچولو. پدر امروز که جمعه است چرا مرا بیدار کردی؟  پدر چواب داد: آخه تو فردا امتحان داری.  ستاره جواب داد : من امروز میخوابم و فردا هم تعطیلی است برای چی فردا مشق ننویسم ؟ پدر گفت: نه ستاره تو باید بیدار بمانی و درس بخوانی ستاره گفت : اما من که امروز نیاز به درس خواندن ندارم ولی تو پس فردا امتحان داری و امروز باید درس بخوانی . ناگهان مادر از خواب بیدار شد و گفت : دعوا نکنید . ستاره کوچولو گریه کنان گفت : مادر مگه من امروز مدرسه ندارم . مادر گفت : نه عزیزم نداری!. ستاره گفت: پس دیدی پدر؟ من امروز مدرسه ندارم. پدر گفت: ببخشید دخترم. من نمی دانستم. من زود قضاوت کردم. از آنروز پدر و دختر با هم دوست شدند.

نوشته شده توسط پرنیا قنبرزاده  | لینک ثابت |

طلا و دوستاتش سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 23:13

یک روز طلا صبح سحر از خواب بیدار شد و مثل هر روز صورت خودش را شست و رفت تا صبخانه اش را بخورد . وقتی صبحانه اش را خورد رفت تا بازی کند . بچه ها منتظر او بودند که او بیاید . طلا رفت و رفت که رسید به دوستانش . طلا و دوستانش وقتی بازی کردند خسته شدند و رفتند خانه که نهار بخورند. در همین موقع که آها خواستند بروند به خانه باران تندی بارید . بچه ها تند تند می دویدند تا همه به خانه هایشان رسیدند . بچه ها در خانه ناراحت ناراحت بودند که باران می بارد  و آنها نمیتوانند بازی کنند. شب شد اما باران بند نیامده بود . صبح شد . بچه ها بیدار شدند و دیدند  باران بند آمده است . بچه ها خیلی خیلی خوشحال شدند . آنها یاد گرفتند که دیگر به خاطر هیچ چیزی ناراحت نشوند ..

نوشته شده توسط پرنیا قنبرزاده  | لینک ثابت |

رنگین کمان پنجشنبه هفتم خرداد 1388 15:26
آفتاب مهتاب چه رنگه    رنگین کمون قشنگه

                         رنگین کمون چند رنگه هفت رنگه هفت رنگه  

          لباس من قشنگه قشنگه        زیبا و رنگارنگه

                من آنرا دوست دارم  

                                           نمیشه که اون رو  دوست نداشته باشم.

          بابا برای تولدم خریده  لباس زرد و سرخابی خریده .

 

 

نوشته شده توسط پرنیا قنبرزاده  | لینک ثابت |

دریای زیبای من پنجشنبه هفتم خرداد 1388 15:11
رفتم کنار دریا   دیدم دریا آبیه  دیدم که توش ماهیه   

                           دریا خیلی زیبا بود    قشتگ تر از یه دنیا بود  

وقتی دیدم دریا اینطوریه        تور رو  انداختم پیش ماهیه

           دیدم ماهیه قشنگه   زیبا و رنگارنگه

                             گفتم منم یه دریام     قشنگ تر از یه دنیام

 گفتم توئی دریا ؟    دریای زیبای من ؟  قشنگ تر از دنیا

                         بهترین دریای دنیاست   

یه ماهی میندازم تو اون     تا بشه فراوون   

وقتی دیدم اینجوریست   به دل نشست پسندید

تا حالا دریا ندیدم   دریای به این زیبائی ندیدم 

                                 متشکرم از شما تمام مردم ایران.

 

    

نوشته شده توسط پرنیا قنبرزاده  | لینک ثابت |

ستاره کوچولو پنجشنبه هفتم خرداد 1388 14:5
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

یک روز ستاره کوچولو می خواست به مدرسه برود . او خیلی  دوست داشت زود تر به مدرسه برود . او هنوز هیچ دوستی نداشت برای همین تنهای تنها بود . خانم معلم وقتی او را غمگین دید پرسید چه شده است ؟  ستاره کوچولو گفت : من هنوز هیچ دوستی ندارم  . خانم معلم گفت : همه اول سال هیچ دوستی ندارند . ستاره کوچولو گفت : من نمیدانستم که همه اول سال هیچ دوستی ندارند . وقتی شب شد ستاره کوچولو یادش آمد که مشقهایش را ننوشته استَ و او به مادرش گفت : من مشقهایم را ننوشته ام . مادر ستاره کوچولو گفت : برای چی یادم نیاوردی ؟

صبح شد و ستاره کوچولو با خودش گفت مشق ننوشته ام که ننوشته ام مگه چی میشه  ؟  وقتی به مدرسه رفتم خانم معلم دعوایم نکرد .

نوشته شده توسط پرنیا قنبرزاده  | لینک ثابت |

سخن روز اول پنجشنبه هفتم خرداد 1388 13:55
سلام .

امروز من این وبلاگ رو درست کردم و اسمشو گذاشتم " ستاره من " .

اینجا من داستانهایم و عکسهایم و نفاشی هایمو میگذارم تا همه شما ببینید.

اگر هم نظری داشتید برای من بنویسید.

نوشته شده توسط پرنیا قنبرزاده  | لینک ثابت |